کد خبر: ۱۷۳۲۱۶
تاریخ انتشار: ۰۱:۵۹ - ۱۸ آبان ۱۳۹۶ - 2017November 09
مرگ از درون سایه دیگری به ما نگاه نمی کند. سایه خود ماست؛ همراهی همیشگی و جدایی ناپذیر. مگر با همزاد خود، زندگی، پیمان بسته اند که آنی از هم غافل نشوند و با یادآوری هم، انسان ها را در مسیر پرپیچ و خم و دلهره آور عمرشان، به شادمانی، بالندگی و جاودانگی رهنمون شوند

شفا آنلاین:مرگ از درون سایه دیگری به ما نگاه نمی کند. سایه خود ماست؛ همراهی همیشگی و جدایی ناپذیر. مگر با همزاد خود، زندگی، پیمان بسته اند که آنی از هم غافل نشوند و با یادآوری هم، انسان ها را در مسیر پرپیچ و خم و دلهره آور عمرشان، به شادمانی، بالندگی و جاودانگی رهنمون شوند.

مرگ، پایان کبوتر نیست
مرگ، وارونه یک زنجره نیست
مرگ، در ذهن اقاقی جاری است
مرگ، در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مگر، در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ، با خوشه انگور، می آید به دهان
مگر، در حنجره سرخ- گلو می خواند
مگر، مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ، گاهی ریحان می چیند
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
 و همه می دانیم
ریه های ذلت، پُر از اکسیژنِ مرگ است

«سهراب سپهری»

مرگ از درون سایه دیگری به ما نگاه نمی کند. سایه خود ماست؛ همراهی همیشگی و جدایی ناپذیر. مگر با همزاد خود، زندگی، پیمان بسته اند که آنی از هم غافل نشوند و با یادآوری هم، انسان ها را در مسیر پرپیچ و خم و  دلهره آور عمرشان، به شادمانی، بالندگی و جاودانگی رهنمون شوند. این حقیقت را به جز پیام آوران خدا و اولیای الهی و خردمندان ژرف اندیش به روشنی بازگو کرده اند:

«سیسرون» (106-43 پ.م) گفت: «فلسفه ورزیدن آماده شدن برای مرگ است» و «سنکا» (درگذشته 68 پ.م) اظهار داشت: «هیچ انسانی از درک معنای واقعی زندگی بهره مند نمی شود، مرگ کسانی که اراده ترک آن نموده اند و آماده مرگ هستند.1»

«سقراط» در آخرین روز زندگی اش، که با نوشیدن جام شوکران به پایان آمد، به شاگردان خود این درس را داد که: فیلسوفان راستین در کار چگونه مدرن اند.2 و «مونتنی» (1532- 1592) در رساله اش در باب مگر پرسیده است: چرا از آخرین روز زندگی ات می هراسی؟ بیش از روزهای دیگر در مرگ سهیم نیست. آخرین گام خستگی نمی آورد. تنها خستگی را آشکار می کند.3
 
 و اگر مرگ نبود...

هماهنگ با این فیلسوفان روشن بین، نویسندگان و رمان نویسان بزرگی همچون «چارلز دیکنز» در سرود کریسمس و «لئو تولستوی» در جنگ و صلح بو به ویژه در اثر کوتاه، جذاب و جاودانه خود «مرگ اویان ایلیچ»، احساس و اندیشه انسان رویارو با مرگ را به خوبی ترسیم کرده اند.

اما به رغم این ایده های راستین و ناب، انکار مرگ از حدود 1900 به تدریج در غرب رایج شد. «فیفل» (1963) شواهدی برای آن ارائه می کند و می گوید که «از اواسط قرن بیستم است که دیگر مگر در اندیشه انسان متمدن وارد نمی شود. مرگ تابو شده است.» «رزماری گوردون» (1978) نیز می نویسد: حداقل به مدت نیم قرن، مرگ تابوترین سوژه در جهان غرب بوده است، بسیار بیشتر از سکس!4

«کوبلر- راس» با نگرانی می پرسد: در جامعه ای که بنا دارد مرگ را نادیده بگیرد یا از جلوی آن بگریزد، بر سر انسانی که در این جامعه زندگی می کند، چه می آید؟5

«رولو می» (1994- 1909) روان شناس نامدار آمریکایی با تاسف می نویسد: امروزه در فرهنگ مان، با انکار شتابزده و فراگیر مرگ مواجه می شویم که بیانگر این واقعیت است که جامعه ما بیمار است. چه در تصنیف ها و ترانه ها و چه در آیین ها، این گونه وانمود می شود که ما هرگز واقعا نمی میریم!

انکار مرگ هنگامی حیرت آورتر می شود که بسیاری از روان تحلیل گران مشهور آن را مطرح می کنند.

«اریک فروم» در کتاب «دل آدمی» می گوید: انسان خوب و شایسته هرگز در فکر مرگ نیست. و در این کتاب، شخصیت «زنده گرا» را که عشق زیستن و حیات است، در برابر شخصیت «مرده گرا» که شیفته مرگ است، قرار می دهد.

البته فروم، در انکار مرگ پیرو بسیاری از طرفداران فروید و شخص اوست. برای نمونه، بنیانگزار روان تحلیل گری بحث می کند که اضطراب درباره مرگ عموما اضطراب اختگی است و چون هیچ کس تاکنون به معنای واقعی کلمه، مرگ را تجربه نکرده است، بنابراین مرگ نمی تواند در ناهشیار باشد. اما همان گونه که «اروین یالوم» به طور کنایه آمیز می پرسید: چه کسی تاکنون اختگی واقعی را تجربه کرده است؟!

سخن فروید بی پایه به نظر می رسد. چرا فروید و پیروان سنتی اش این گونه مانع از پژوهش در باب مرگ شدند؟ به نظر من، دلیل این کار خیال باطل شکست ناپذیری روان تحلیل گری است. چه رویارو شدن با مرگ خود و دیگران و پذیرش آن، بیان شکست پذیری انسان است. آگاهی از مرگ یعنی پذیرفتن پایان پذیری و متناهی بودن انسان، و در نتیجه پذیرفتن این نکته که روان تحلیل گران- فروید و فروم و سایر انسان های میرا- بایستی از میل و اشتیاق به شکست ناپذیری دست بردارند و قبول کنند که به انجمن انسان ها- که متناهی، شکست خوردنی و آسیب پذیرند- بپیوندند.6

رولو می  ادامه می دهد: بی توجهی این گروه از روان شناسان به مرگ و ممانعت آن ها از پژوهش های علمی در این زمینه را روان درمانگران وجودی جبران کردند.

روان درمانگران وجودی و مرگ

زمینه گسترش فلسفه وجودی، نسل سردرگم پس از دیوانگی جنگ جهانی اول و جست و جوی معنی پس از ویرانی های جنگ جهانی دوم بود. انسان، قادر به خشونت و بی رحمی ای استثنایی شده بود، حدود 61 میلیون نفر فقط طی جنگ جهانی دوم کشته شدند. مردم به طور طبیعی هر روز به فکر مرگ، وحشت و ناامیدی بودند. چشم انداز مرگ و نابودی میلیون ها نفر نزدیک بود. همه این ها چه معنایی داشت؟ آیا زندگی بی معنی بود؟ انسان ها، با اضطراب مگر چگونه دست و پنجه نرم می کنند؟ چگونه می توانند از پریشانی رها شوند؟ چگونه از پذیرش مسئولیت رفتار زشت خود فرار می کنند. وجودنگری (اگزیستانسیالیسم)، نخست در حکم فلسفه و سپس در حکم روان درمانی، به این پرسش های اساسی زندگی و مرگ می پردازد.7

دیدگاه وجودی، بر تعارض های خاصی که در انسان- به خاطر رویارویی او با بدیهیات هستی بیدار می شوند، تاکید می کند.

آزادی، مسئولیت، تنهایی، مرگ، جست و جو برای معنا، پوچی عشق، اراده، خودآگاهی، از خود بیگانگی، خلاقیت، اضطراب وجودی و اصالت، دغدغه های مهم وجودگرایان هستند.
«لودویک بنیز وانگر»، «جرارد باس»، «رولو می»، «ویکتور فرانکل»، «جیمز بوتنتال»، «اروین یالوم» و «ارنست کین» را به عنوان چهره های برجسته روان درمانی وجودی می شناسند.8
 
و اگر مرگ نبود...

هایدگر در نگاهی کوتاه

از میان کسانی که بنیان های فلسفی درمان های وجودی را پی افکندند و استوار ساختند، مارتین هایدگر، فیلسوف معاصر آلمانی، بیشترین سهم را دارد.

«لورا بارنت» می نویسد: فلسفه هایدگر، زیربنای کار هرکسی است که ویژگی یک رویکرد وجودی را به درمان دارد.9

کار هایدگر، عموما به صورت پلی بین فلسفه وجودی و روان شناسی وجودی به حساب می آید. بسیاری از اصطلاحات و مفاهیمی که در نوشته های روان شناسان وجودی فعلی یافت می شوند، اگرچه نه همه آن ها را می توان تا نوشته های هایدگر ردیابی کرد.10

مارتین هایدگر در سال 1889، به عنوان پسر یک خادم کلیسا در منطقه «بادن» در جنوب غربی آلمان، چشم به جهان گشود. پس از مدرسه، آغاز به تحصیل در رشته الهیات کرد. ولی خیلی زود به دنبال دلبستگی های فلسفی اش، به دانشگاه «فرایبورگ» وارد شد. از همان نخستین ترم تحصیلی به پژوهش در آثار «هوسرل»- پدر دانش پدیدارشناسی- پرداخت. پس از اخذ درجه استادی فلسفه در آن دانشگاه، به سوی کرسی استادی در دانشگاه برلین روی آورد. این فیلسوف برجسته، پس از سال ها پژوهش، تالیف و تدریس در سال 1976 در شهر فرایبورگ از دنیا رفت و در گورستان کوچک زادگاهش آرمید.

«هستی و زمان» اثرگذارترین و سامانه مندترین کتاب نگاشته او در سال 1927 (38 سالگی هایدگر) انتشار یافت.11

یالوم، این کتاب را مهم ترین و تنها متن فلسفی رشته فلسفه وجودی می داند و حیرت زتدگی خود را از زبان متن که بغرنج، فهم ناپذیر و غلوآمیز است ابراز می کند.12

به نظر «تاد می»، نویسنده کتاب «مرگ»، مهم ترین و ماندگارترین تامل فلسفی درباره مرگ در بخش اول از قسمت دوم «هستی و زمان» آمده است.13

تاملات هایدگر درباره مرگ

•    چون اطلاع از فناپذیری و میرایی در زندگی انسان ها حضوری دائمی دارد؛ هستی انسان را باید «هستی به سوی مرگ» نامید.

•    مشخصه هستی انسان، همان متناهی بودن و محدودیتش است و آن عده ای از انسان ها که به این امر توجهی ندارند، در تکاپوی بیهوده خودشان را گرفتار می کنند و در تلاشند تا از امری محتوم بگریزند.

•    برای این که به فهم و درک کاملی از زندگی برسیم، باید خود را موجودی متناهی بدانیم.

•    نمی شود مرگ را آن طور که از گفته های «اپیکور» بر می آید، بی ارتباط با زندگی دانست، بلکه برعکس، فقط زمانی می توانیم وجود و هستی مان را به طور کامل بفهمیم که به متناهی بودنش پی برده باشیم و بدانیم زندگی حرکتی مداوم و همیشگی به سوی مرگ است.

•    متناهی بودن خصوصیتی نیست که به ما الحاق شده باشد، بلکه شیوه بنیادنی وجود ماست و اگرچه توان غلبه بر فناپذیری مان را نداریم، اما اگر آن را خوب بفهمیم، از یک زندگی خوب یا اصیل، برخوردار خواهیم شد.

•    برای این که بتوانیم معنای وجودمان را درک کنیم، باید اول زندگی مان را دوره ای از زمان در فاصله تولد تا مرگ بدانیم و اساسش را زمان مند قلمداد کنیم. درک اصیل منوط به این است که خودمان را واحدی در گذشته و حال و آینده بدانیم که هر یک از صورت های زمان اش روی بقیه تاثیر می گذارند.

•    میرایی و چشم انتظاری مرگ است که به وجود ما معنا می دهد. تنها در مردن است که می توانم تا حدی به یقین بگویم «هستم».

•    مرگ، امکان ناممکن بودن هرگونه وجودی است. یک همراه همیشگی شرط همه رویدادهای زندگی است. همیشه از این که مشغول چه کاری هستیم، به منزله یک امکان وجود دارد و سایه مستدام خود را بر سر تمام کارهایمان گسترده است.

•    مرگ، نه تنها نقطه پایانی بیرونی است، بلکه از درون هم بر نحوه زندگی ما و طرح ها و گزینه هایی که در برابر ما هستند تاثیر می گذارد.
 
و اگر مرگ نبود...

هایدگر سه ویژگی را برای مرگ بر می شمارد:

* مرگ، وجودی ترین تعلق است.

وجودی ترین تعلق، دلالت دارد بر تعلق ذاتی و اساسی مرگ بر هر فرد. این خصوصیت، مرگ را به منزله چیزی که نمی شود از یک فرد مشخص گرفت یا به شخص دیگری دارد برجسته و متمایز می کند.

مگر، وجودی ترین تعلق من است، چون اگر یک نفر دیگر هم جانش را فدای من کند، من همچنان باید به نوبه خود بمیرم.

* مرگ، پیوندشکن است

پیوندشکن بودن، گویای تاثیر جداکننده و منفردسازنده مرگ است. مرگ، هر شخصی را جداگانه از بین دیگران سوا می کند و رابطه اش را از دیگران می گسلد.

مرگ، شخص را از دوستان و اقوام، از روابط با سایر مردم، از حیوانات و چیزها جدا می کند. مرگ، قطع کننده پیوندهاست. ما را از شبکه روابط و معناهایی که سازنده دنیایمان هستند بر می دارد.

* مرگ، تفوق ناپذیر است.

تفوق ناپذیری، ترکیب است از دو خصوصیت دیگر: قطعیت و نامعینی مرگ. قطعیت مرگ باعث می شود سایه تهدیدش همیشه بالای سرمان باشد. نامعین بودنش یعنی این که نمی دانیم زمان مرگ مان چه موقعی است! تا زمانی که وجود دارم مگر همواره جلوتر از من و رسیدنش نامعلوم است.14

برخورد اصیل و غیراصیل با مرگ

اصیل بودن، از مفاهیم بنیادی وجودگرایان است که همه آن ها را از هایدگر آموخته اند و ابعاد آن را گسترش داده اند.

«موجود اصیل با طبیعی، با دیگران و با خودش صداقت دارد. زیرا تصمیم می گیرد با دنیا صادقانه رو به رو شوند، بدون این که دنیا را از خود پنهان کند یا خود را از دنیا. صداقت به این معنی است که افراد اصیل، آگاهی بیشتری دارند، زیرا تصمیم گرفته اند چیزی را از خود پنهان نکنند.»15

ما به دو راه می توانیم در برابر فناپذیری مان واکنش نشان بدهیم؛ اصیل و غیراصیل.

می توانیم واکنشی اصیل به مرگ را انتخاب کنیم و با علم به متناهی بودن مان زندگی را سپری کنیم. چنین دیدگاهی به ما امکان می دهد به طور اصیل، به وجودمان بپردازیم. چون حالا دیگر با درکی کامل تر آن را به منزله متناهی می شناسیم و با تقویت فهم مان خود را به منزله طرح ریزی درافکنده و یا زمان بندی متناهی می بینیم.

اصیل بودن، مستلزم «تیزبینی» است؛ یعنی داشتن چشم انداز روشنی از زندگی. برای این که به این تیزبینی دست یابیم و توانایی اصیل بودن را داشته باشیم لازم است مرگ خودمان را درک کنیم. برای این کار باید مرگ در لحظه لحظه زندگی مان حضور داشته باشد.

برخورد غیراصیل با مرگ این است که با نادیده گرفتن آن و سرپوش گذاشتن بر آن، گمان کنیم می توان از مرگ گریخت!

اضطراب مرگ

این که باید مرگ مان را پیش بینی کنیم و با انتخاب یک شیوه اصیل، پیشاپیش نسبت به گریزناپذیری آن آگاه باشیم به این معنا نیست که یک سره ذهن مان را فراگیرد و مشغول خود کند و با اندیشه این که چه زمانی وقت مردن مان می رسد دچار اضطراب شویم. پیش بینی مرگ یعنی زیستن با پذیرش فانی بودن انسان و درک واقعی از میرایی وجودمان. نگرانی و اضطراب سازنده درباره مرگ سکوی پرتابی است به سوی اصالت.

ما در جست و جویمان برای رسیدن به زندگی خوب و مطلوب، یا زندگی اصیل باید از این اضطراب گذر کنیم، چون اضطراب نشانگر آن است که اهمیت مرگ را در قبال زندگی درک کرده ایم.16

ما ترجیح می دهیم با مرگ و دلهره ناشی از آن رویارو نشویم، بنابراین شیوه هایی از زندگی را بر می گزینیم که ما را از تصدیق مرگ دور نگهدارند. طوری برای آینده مان طرح و برنامه می ریزیم که انگار نخواهیم مرد. ما مثل دیگر حیواناتی رفتار می کنیم که آگاهی شان از مرگ تنها هنگام مواجهه با تهدیدی قریب الوقوع بروز می یاید. چنان در تکاپوی زندگی هستیم که انگار مرگ برای همسایه است!

ما طوری نسبت به مرگ دیگران واکنش نشان می دهیم که انگار نه واقعیتی مربوط به ماهیت آن ها، بلکه بلایی است که به سرشان آمده است. اگر مرگ را واقعیتی ماهوی ببینیم، خودمان را هم به همین ترتیب فانی خواهیم دید و این چیزی است که تحملش برای بیشتر ما، لااقل در بیشتر اوقات بسیار دشوار است.
 
 و اگر مرگ نبود...

و سرانجام:

هم تراژدی و هم زیبایی زندگی ریشه در مرگ دارد. به علاوه تراژدی مرگ، منشا زیبایی زندگی انسان است.17

رولو می و مساله مرگ

رولو می در سال 1909 در آمریکا متولد شد و در رشته الهیات و روانشناسی بالینی تحصیل کرد. او پنج برادر و یک خواهر داشت که بعدها دچار روان پریشی شد. والدینش هم در زندیگ زناشویی ناهماهنگ بودند. رولو می اوایل زندگی را در تنهایی و کشمکش سپری کرد. تجربیات دوره کودکی، او را به درد تنهایی و اضطراب گریزناپذیر ناشی از زندگی خانوادگی پرتنشش حساس کرد. او پس از مسافرت به یونان دچار آشفتگی شد و مدت کوتاهی به وین رفت تا پیش «آلفرد آدلر» به مطالعه بپردازد و در نتیجه علاقه او به روان درمانی روان پویشی تقویت شد.

اما وقتی به آمریکا برگشت متوجه شد که روانشناسی معاصر مسائل مهمی مثل مرگ، عشق، اراده و نفرت را که ذهن او را به خود مشغول کرده بود بررسی نمی کند. رولو به جای پرداختن به روان شناسی وارد حوزه علمیه «یونیون» شد و این آغاز دوستی طولانی او با «پل تیلیچ» عالم الهیات بود. پس از آن درحالی که سعی می کرد از دانشگاه «کلمبیا» دکتری روان شناسی را بگیرید، مبتلا به سل شد که در آن زمان بیماری مهلکی بود. او دو سال در آسایشگاه مسلولان بستری شد و  ناچار در این مدت، با احتمال مرگ خودش رو به رو بود.

رولو می نگرش فعالانه تری به بیماری خودش در پیش گرفت و معنایی پیدا کرد که در دوره زندگی خلاق و پربار خود آن را حفظ کرد. مبارزه وجودی او در کتاب هایش بازتاب پیدا کرده، از جمله «معنای اضطراب»، «وجود»، «عشق و اراده» و «کشف هستی».18

رولو می، از نظریه پردازان اصلی روان درمانی وجودی و از بانفوذترین آن ها است. آبشخور دیدگاه های او به عنوان یک روان کار هستی مدار، فلسفه اگزیستانسیالیستی، پدیدارشناسی اروپا، اومانیسم آمریکایی و نظریه های روان کاوی است که در پس زمینه ای مذهبی و عرفانی شکل گرفته است.19

رولو می در سال 1994 در 85 سالگی در آمریکا درگذشت.

دیدگاه رولو می درباره مرگ

آگاهی ما از مرگ، گویاترین و قانع کننده ترین نمونه از سرنوشت است. به نظر من، آگاهی از مرگ سوای خود مرگ است. چه هر چیزی در طبیعت به هنگام خودش می میرد. اما موجود انسان می داند که می میرد. او از مرگ آگاهی داشته و انتظارش را می کشد و مرگ را در خیال تجربه می کند. خود این تجربه تصور مرگ، در رویدادهای گوناگونی مشاهده می شود. مانند: مشاهده یک پرنده مرده در جاده، یا عبور از یک محله جرم خیز، بستن کمربند ایمنی و... این آگاهی از مرگ، سرچشمه شور زندگی و خلق آثار هنری و بلکه تمدن هاست. نه تنها اضطراب انسان تماما با مرگ مرتبط است، بلکه آگاهی از مرگ نیز سودمندی هایی در بر دارد. یکی از آن ها آزادی در بیان حقیقت است.
 
با آگاهی بیشتر از مرگ مان این واقعیت را بیشتر لمس می کنیم که دروغ گویی نه تنها از شأن و  منزلت ما می کاهد، بلکه بی فایده نیز خواهدبود. برای نشاط و سرزندگی بایستی میرایی و فناپذیری در جاودانگی و نامیرایی راه یابد.

مرگ، همنشین همیشگی انسان هاست؛ خواه شناخته شود، خواه انکار گردد. مگر، نقطه مقابل زندگی نیست، بلکه نوعی دوشادوشی و هم گامی پیوسته با آن است، یکی بدون دیگری نمی تواند وجود داشته باشد. هنگامی که زاده می شویم امکان مگر نیز هم زمان با آن آغاز می شود. انسان بایستی این همنشینی را پذیرا بوده و با آن کنار بیاید. کمال مطلوب این است که او باید بیاموزد تا با آگاهی از مرگ خویش زندگی کند. اگر توانست هشیارانه چنین کند، در می یابد که زندگی اش با شجاعت و بی پروایی بیشتری شناخته می شود.

این کار ادیان بزرگ بوده است که به مردم کمک کنند تا با نزدیکی و قرابت به مرگ، بدون ترس از آن زندگی کنند. اما در سده بیستم ما آگاهی از مرگ را سرکوب می کنیم؛ مانند کاری که مردم در «عصر ویکتوریا» با میل جنسی می کردند. یعنی مرگ را پدیده ای زننده و دور از اخلاق، ناگفتنی و هرزه نگارانه می دانیم که مردم فرهیخته و با فرهنگ نباید سخنی از آن به میان آورند.
 
 و اگر مرگ نبود...

تصور من این است که انکار مرگ، نشانه های پوچ گرایی، بی رغبتی، کسالت بار بودن و بی مزه بودن زندگی را پدید می آورد.

انکار مرگ، انکار زندگی است؛ زیرا واقعیت وجود آدمی را انکار می کند و باعث احساس کرختی بی اندازه ای می شود که اینک مردم دنیای مدرن غرب تجربه می کنند! به قول «جفری گورد»، یکی از مفسران هوشمند در تمدن آمریکایی، این انکار مرگ است که زمینه ساز دیگرآزاری و خشونتی شده است که در کمدی ها و برنامه های تلویزیونی، نمایش داده می شود.

هماهنگ با این سخن، عقیده دارم که انکار مرگ خاستگاه برخی از انحرافات و کجروی های عجیبی است که چهره تمدن مدرن را تیره ساخته است. اگر ما از هرزه نگاری مدرن مرگ بیزاریم، پس بایستی جلوه و شهرت مرگ طبیعی را به آن بازگردانیم و اندوه و سوگ را پذیرا باشیم. واقعیت این است آنانی که کمر به زندگی بسته اند و خود را وقف آن کرده اند، به برکت رو به رو شدن با مرگ است که چنین توانایی را به دست آورده اند.

به طور خلاصه، می توان برای مرگ آگاهی و رو به رو شدن اصیل با آن، فایده ها و ارزش های زیر را برشمرد:

•    یافتن معنای زندگی
•    افزایش خلاقیت
•    ارتباط صمیمانه و عاشقانه با انسان ها
•    افزایش شجاعت و نیرومندی
•    گسترش خودآگاهی
•    به دست آوردن آزادی
•    گسستن رشته وابستگی ها
•    افزایش افتادگی و فروتنی
•    تقویت خوی بخشندگی و گذشت
•    رشد و اعتلاء انسانیت
•    درک توانمندی های خود و دیگران
•    تثبیت واقعیت زندگی

سخن پایانی این که اگر مرگ را انکار نکنیم و با پذیرفتن سالم و روشن بینانه آن، به زندگی خود معنا و سر و سامان دهیم، هنگامی که در رستاخیز با مردگان برخیزیم، در پاسخ این پرسش که «آن گاه که در دنیا بودید، چه کردید؟» خواهیم گفت:

عشق ورزیدیم و دوستانی داشتیم که برایمان مهم بودند، در زندگی مان زیبایی و معنایی را به بار نشاندیم، در پی خیانت به خودآگاهی مان نبودیم، صادقانه کوشیدیم تا استعدادهایمان را بشناسیم، گوش خود را به نوای هستی نبستیم، بلکه به آن گوش سپردیم و به آوایش پاسخ دادیم؛ در چشمه زلالی از معنا و امید غوطه ور بودیم!سپیده دانایی

محمود گلزاری، روانشناس:
نظرشما
نام:
ایمیل:
* نظر: